توهمات کرگدن فهیم جیبی
۞هیچکس بی دامن تر نیست،اما پیش خلق... دیگران پوشند و ما بر آفتاب افکنده ایم۞
1386/03/23

1386/02/14

( به یاد استاد گرانقدر جناب آقای جهان نورد )

 

آقا....اجازه؟؟

معلم بودن حس خوبیه...بیشتر از اینکه شغل باشه...نه؟!!

میدونید  آقا معلم ؟...

من معلم نیستم...

اما به خاطر کارم مجبورم گاهی به مدارس سر بزنم...

هنوز هم وقتی برای بازدید ساختمون مدرسه وارد کلاسی میشم  به 20 سال پیش پرت میشم...

 

آقا اجازه؟؟...

میدونم درک می کنین....شاید مثل حس شما وقتی اولین کلاستونو تشکیل دادین...

 

دیروز بعد از 20 سال شما رو- که معلم کلاس اولمون بودین-

 تونستم تلفنی توی بندر عباس پیدا کنم...

باز نشسته...

خسته....

دل شکسته...

با این حال هنوز زنده دل و هنوز معلم...

صداتون  تغییری نکرده بود... فورا شناختمتون!

آقا معلم اجازه؟!

تلفنو که قطع کردم اشک تو چشمم دوید...

آخرین باری که دیدمتون تو خیابون بود... 10 سال پیش ...

موهاتون همون موقع هم کاملا  سفید شده بود ...  سپید....

اما خندون بودید...الان که میشنوم معلمها چقدر لای دندونهای زندگی گیر کرده اند

 میفهمم اون طورلبخند زدن چقدر قدرت میخواست!!

اجازه آقا؟...

باز هم بغضم ترکید...

بله...آقا معلم...

من هم گریه میکنم!

 

 

روز معلم به همه ی معلمانی که در طول دوران تحصیل فرشته ی راهنمای من بودند 

 ( و اونهایی که در طول زندگیم زیارتشون نکرده ام...) مبارک و عمرشون شاد و پر برکت...

چنان که باید...

 

 

 


1386/01/16

به هر حال با کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم  یه آپ کوچولو کنم که "من هم زنده ام!!"

این  پست فقط اون چیزایه که بیخود تو کله ام میچرخه و هی به درو دیوار میکوبه...

سال 86 هم اومد (خبر جدیدی نبود نه؟!)

همه یه سال بزرگ شدیم.... یه سال پیر شدیم...

داشتم فکر میکردم اگه تصمیم نمیگرفتم زندگی رو شرو کنم الان کجا بودم...

چه کار می کردم...

هیچ....

هیچ....

هیچ....

یه هیچ گنده.... نه اینکه بخوام بگم من الان خیلی موفقم...نه!

اما مسلما همون تفکری که من رو وادار کرد تصمیم به ازدواج بگیرم باعث خیلی چیزا شد....

اینکه درسمو تموم کنم...

کار پیدا کنم...

خونه بخرم...

خوشکلش کنم...

شبها با خیال یه زندگی شیرین مشترک ذهنمو قلقلک بدم...

یادمه همون موقعی که دوستان متاهلم مینالیدند

از اغراق آمیز بودن حرفاشون خنده ام می گرفت...

یادمه هروقت جاده تنگ میشد نا امید نمیشدم....

( یادمه میگفتم هی فلانی زندگی شاید همین باشد...)

یادمه این مساله چقدر ذهنمو مشغول کرده بود که: ((قناعت یعنی همین که هست خوبه... به همین راضی باش و زیاده خواهی نکن!!!)) چقدر مزحرفه...

و اینکه اگه معنیش اینه چرا اینقدر بهش سفارش میکنن!!!

ویادمه این حدیث از مولا که توی مترو خوندمش چقدر دلنشین و واقعبینانه قناعت رو ترجمه کرد که: "به آنچه داری شاکر باش و به آنچه میخواهی مشتاق..."

خدا رو شکر می کنم....

سال 86 سال پر از خیری برام بود...

دعا میکنم خدا هر سال من و ما و  همه ی ایرانی ها رو اونطوری که برامون بلاست قرارنده و نه حتی اون طور که فکر میکنیم خیر ما در اونه...

بلکه اونی که به خیر و صلاح ماست...

باور کن این بهترین دعا یه  که بلدم...

 

 

 

 

 


1385/11/14
    
 
              
 
و اینگونه شد که اینجوری شد!!

1385/06/29
 
                       
 
 
به زودی و با هم بر میگردیم....
 
 

1385/06/16
دلیلانه....
 
ابراهیم(منصفی-شاعر فقید بندر).....مینالید...
دگه مستون خرابات...به در می کده نارن
(دیگه مستای میکده به می کده نمیرن)
چون....نمیرسن....
به خدا نمیرسن!
 

1385/06/11
 
من مست می عشقم...پس آپ نخواهم شد
 
                        ازخواب خوش مستی...بیدار نخواهم شد!!

1385/05/28
از شب نوش و گریه و وداع با بندر عزیز و آمدن به این هیولا(تهران).

من اولین کادوی ازدواجمو گرفتم....شعری که باهاش کلی حال می کردیم...گریه....خنده....جزو اولین شعرهای زیباش بود و حالا اونو به من هدیه کرد..

از نقابدار نازنینم....عزیزم متشکرم...

 

 *  *  * 

 

دلم از عشق تو ویزان شد امشب

میان کوچه سرگردان شد امشب

رسیدم تا که بر محضر چشمت

شدم این نرگس خمارت امشب

میان ان دو چشم چون غرالت

خیال مست من حیرانت امشب

منم بین طالایی موج موهای کمندت

رفیق و همدم گلزارت امشب

ایا شیرین جان خسرو ندانم

بدان از عشق تو فرهادم امشب

 

بگفتا عشق من یار شتابان

 

غزل را گفته ای هجران کن امشب

 


1385/05/27
 
ما بردیم....سمیه و من!
حالا کی میخواد اولین تبریکو بهمون بگه؟!!....

1385/05/24
روزی که دیدمش!!
سلام
میگم که بخندی...
امروز یه اتفاق جالب افتاد
برای موزاییک کاری کف نیاز به فرز بود
همون  چیزایی که باهاش سنگو می برن...
فرز که گفتم اینه...مال ما حفاظ نداشت
 من به عنوان سرپرست کارگاه رفتم وسیله رو چک کنم...
فرز رو روشن کردم...
گذاشتمش روی یه تیکه مرمر...
یه هو ترکشو دیدم...اما دیر...
۳۰۰۰ دور در دقیقه میچرخه....
فرز تیکه شد...
اومدو...خورد بیخ گوشم....
۲ سانت تا شاهرگم...
۳ سانت تا چشمم....
یه دهن برام باز کرد زیر گوشم به عمق ۱.۵ سانت و طول ۳ سانت....
و من هنوز زندم!!!!!
عمو عزراییل توی کارگاه مسافر کشی میکرد...
مسافر نداشت....خالی رفت....
اما من دقیقا دیدمش که بهم چشمک زد!!
اها...
قسمت خنده دارش اینه...
من جمعه میرم خواستگاری...
اما نه میشه حموم کنم نه میشه ریشمو بزنم...
تازه مثل چاقوکشها یه بانداژ گنده رو صورتمه...
زنم میشی؟
وسط بخیه کاری سمیه جون زنگ زد....
شاکی....
از بی توجهی من...
بعدا که بهش گفتم میخوام نگرانش نکنم و داستانو فهمید....
بیچاره گلم.... ضعف کرد...
اما من ناراحتم از صورتم موقع خواستگاری...
راستی...
ممکنه نصف صورتمم فلج شه!!
به خدا!!
یعنی دیگه نمیتونم معمولی باشم!
اگه حال داشتین برام دعا کنین...
 

1385/05/23
قسمتی از یکی از اشعار هنرمند فقید بندر  ((ابراهیم منصفی))
چشیای ناز مستش به یه غمزه خارم اشکو(کرد)...
بخدا کس که نادنت (نمیدونه)چه به روزگارم اشکو...
ای نه دست سرنوشتن که مو اند بی نوا بم...
که دل مو خار مهنت گل دست یارم اشکو...
جون خوش کسی ندیدن چون صورت جمیلش...
که گناه بت پرستی همه طرح و کارم اشکو....
ــــــــــــــــــــ
فکر نمیکردم...هیچوقت....که دنیا میتونه اینهمه زیبا باشه...
هرگز فکر نمیکردم....

1385/05/21
..........
توی پوست خودم نمیگنجم.....

1385/05/21
کله ام داره میپوکه!
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
 
قرار برای جمعه عصر گذاشته شد!!!!!!!!
برای اشنایی و غلومی و این حرفا!!
اما یه چیزی!!....
حرفا که زده شده رفته پی کارش!!!!!
پس می مونه یه مشت مراسم فرمالیته!
من با  انسان ترین، شریفترین، زیبا ترین و پاکدامنترین دختر دنیا انتخاب کردیم نه اینکه انتخاب بشیم....این یه افتخار بزرگ نیست؟؟؟؟؟
 
 

1385/05/18
یه آدم معمولی ....

برای اینکه یه آدم معمولی باشم 18 سال درس خوندم...

برای اینکه مرد بشم سخت ترین رشته مهندسی رو انتخاب کردم...

برای اینکه کسی بهم ترحم نکنه بزرگترین افتخار دنیا...پسر یک ((وطن پرست بالفعل بودن))  رو نفی کردم...

برای اینکه کارگر  زیر دستم احساس با ارزش بودن کنه حتی به همراهش  بیل زدم...

تا سهم خودمو برای خوب بودن بپردازم....

خوب بودن؟؟؟...نه..!!

مقبول جامعه بودن....!!!

 

و امروز برای اینکه مردی با دست خالی از نون ، اشک رو از روی گونه های تب دار بچه ی گرسنه اش پاک نکنه ...

هیچ کاری نتونستم بکنم...

هیج کاری...

تنها اینکه یک روز بهش کار بدم... و حقوقشو از جیب خودم بدم..(چون شرکت به کار اون نیاز نداشت...چیزی که آرزو میکنم هرگز متوجه نشده باشه...)

اما این کافیه؟

آیا فردا این بچه گرسنه نیست؟...

و اون مرد شرمنده؟...

آیا اینها تنها (( اینها ی)) اطرافمون هستند؟

چه اتفاقی برامون افتاده؟....

 

آها.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ی!

با تو ام!

ایرانی!

با تو....

                    (با خودم...)...

 

 

 

 

  


1385/05/18
کاش کرگدن نبودیم...
 مشخصات چه کشوری است؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 20میلیون فقیر،
 7 میلیون بیکار،
 4 میلیون معتاد،
300هزار زن تن فروش ؛
 14 میلیون بیمار روانى ،
600 هزار کودک کارگر ،
یک و نیم میلیون محروم از تحصیل،
8 میلیون بیسواد،
 180 هزار نابغه فرارى با 30 تریلیون و400 میلیارد تومان خسارت ناشى از فرارمغز ها،
 450 هزار تصادف در سال،
 40هزار بیمار ایدزی،
 سن بزهکاری زیر 10 سال،
کف سنی فحشا 14 سال،
و کف سنی اعتیاد 13 سال و...
 
اینجا ایران است...
 
 

1385/05/14
....
واااااااااایییییییییییییییییییی
تا ۵ شنبه دیگه...
من دارم دیوونه میشم...
مامانجونم عمل چشم داره...
و تا اون روز نباید تکون بخوره
نمیخوام نوه ی ارشدشو تنها بذاره...
میخوام جای بابامو براش پر کنم
سمیه جونم هم ...مطمینم که میفهمه...
سمیه جون...
دوستت دارم...
مثل شرک...مثل کفر...

1385/05/10
....
سلام....
شمارش معکوس من برای بزرگترین تحول زندگیم شروع شد...
 

1385/04/27
روزی که مهمون اومد...

 

امروز برای اولین بار کارگاه شکل کارگاه شد....

ناظرها اومدند.... سرپرست نظارت...ناظر تاسیسات ... ناظر الکتریکال و ناظر مقیم که همیشه سر دل منه!!

و موقع رفتن همشون لبخند رضایت به لب رفتن... هیچ نقصی توی کارگاهم ندیدن...

آخر سر...یعنی آخر وقت اداری... از نظارت عالی هم اومدن....

و طبق روال کاریشون نماینده نظارت عالی گفت: (( سرعت کار پایینه مهندس... چکار داری می کنی؟!))

ناظر مقیم گفت: (( بله...دستگاه نظارت(یعنی خودش) هم از این وضعیت ناراضیه...من اینو کتبا ابلاغ کردم به مهندس(یعنی من)...))

منم بادی به غبغب انداختم  : (( اخطار ایشون مربوط میشه به پیمانکار نصب سوله

1)     پیمانکار سوله مجموعه من نیست...سپاهه!..

2)     نظارت سوله  اصلا در اختیار ایشون نیست...

ضمنا در مورد فرمایش مهندس (با دست به نماینده نظارت عالی اشاره کردم)...من این کارگاه رو دو هفته است که تحویل گرفتم...و بعد از تجهیز کارگاه که یه هفته طول کشیده الان توی سه جبهه ی کاری کارگاه فعاله... مطمینید که این اسمش کمکاریه مهندسسسسس؟؟!! ))

یارو یه نیگا کرد دید گاف داده...!! دور و بریاش حتی نماینده شهرداری(کارفرما) زدند زیر خنده!! یکیشون برگشت و با نیشخند بهش گفت: (( اینجا جاش نبود مهندس!!))

نمی دونی چه حالی کردم!!

خلاصه کنم که امروز حسابی از خجالت ناظر مقیممون هم در اومدم...

مثل کره داشت آب میشد از خیطی!!

از این به بعد بیشتر براش خواهم داشتن همی!!نه اینکه پشت سرش (مثل اون نسبت به من)!!

جلوی خودش و جایی که باید جوابگو باشه براش دارم...

من عجب شیطونی شدم نه؟!!

 

 

 

 


1385/04/19
ماجرا های من و کارگاهم!!

عرض کنم که...

بالاخره این درس فلان فلان شده تموم شد و من فرداش رفتم سر کار...

و چون این کار دقیقا یه جور ((برده داری))  تحت  ویندوزه من حسابی  پوستم کنده شده...بی جمعه...بی تعطیلی...از 6 که میرم از خونه 7 شب بر می گردم!!

وبرای اینکه ساعت 7.30 سر کار باشم مجبورم ساعت 5.45 صبح از خواب بیدار شم...

و با چند بار تاکسی و مترو عوض کردن خودمو برسونم به شاه عبد العظیم...

و این اول فلاکته....

یه مهندس ناظر لوس دارم که تا تو دهنی نخوره ساکت نمیشه...از ساعت 9 شروع می کنه که : مهندس...نهار دیر نشه...مهندس...کولر خنک نمی کنه...مهندس...من خودکارم رنگش تموم شده...مهندس...من جیش دارم(خدایی میگه ها!!)...

از سر بی کاری  میره تو کارگاه و از رو شکمش به معمار و بنا و کارگر دستور کار میده...اون هم شفاهی...که وقتی گند حرفاش در میاد و میگم چرا دیتایل اجرایی فلان جا رو تغییر دادی  میگه : من؟؟؟؟ من نگفتم...!! لابد خودشون خواستن تغییر بدن!!!!!!!!!

 یکی نیست بگه بابا نا سلامتی تو ناظری و نظرات گهربار شما باید به صورت دستور کار رو از طریق رییس تو به من ابلاغ شه که اگه ایراد داشت دست ما هم به جایی بند باشه.... هنوز حالیش نیست که بابا کارگر بیچاره که نمیفهمه تو ناظری یعنی دشمن ما  و من سرپرست کارگاهم یعنی کسی که باهاش قرارداد دارن...

راستی از نادونی کارگرام بگم که یه کم  بخندین!!

امروز تقریبا 2 تا کاغذA4  پر از شکل کردم و یک ربع به 2 تا کارگر و یه استاد بنا توضیح دادم و در طول این مدت کارگرها  هاج و واج  نیگاهم می کردند و بناهه هم سر می جنبوندند که مثلا کامل موضوع رو گرفته و به بقیه اشاره می کرد که صبر کن ...حالا بهت میگم....

حسابی توضیح دادم  که دو تا  سرویس بهداشتی موقت کارگاه رو دور از سایت بسازن...با آجر معمولی( فشاری) بسازن...روی ضلع 10 cm بسازن و به قبله هم توجه کنن که بعدا شر نشه...

 

نتیجه : به فاصله 10 متری از سایت   برام یک مستراح ساختن...با آجر سفالی سقف  و روی ضلع 30 سانتی (توجه کنین که این میشه قطر دیوار یه مستراح به ارتفاع۸۰/۱ که بار روش نیست و فقط یه تیغه ی سبک لازم داشته!!! ) 

 از همه جالب تر...رو به سوی قبله گاه مسلمین جهان!!!! صلوات!!!

 

تازه از شاهکار خودشون کلی حال هم کرده بودن..!!!!

 

میگی من با این رمه ی عاری از شعور چه کنم!!

 

تازه به همه ی اینها یک مدیر پروژه ی بد مهندس  رو هم اضافه کن...لاغر....حدود 55 ساله... ادعای زرنگی...دیر فهم....!! ( اما انصافا خوش اخلاق)    +

 

 از فردا که کارگاهمو رسما فعال میکنم احتمالا چیزای شاخدار یا سوتی های ناب زیادی پیش میاد...اگه  یادم بمونن همشو براتون تعریف می کنم...

خدا رحم کنه اساسی!!    

 

 

 


1385/04/10
روز اول کار مبارک!
سلام!
خوب...
خبردوم اینکه امتحانا به خیر و خوشی تموم شد!!
خبر سوم اینکه نمره هام بد نشد!! ( از سرم هم زیاد بودن!)
خبر چهارم اینکه فردای اومدنم رفتم سر کار!! (بابا....)
اماخبر اول....خبر اول رو بعدا میگم...یعنی بعد از این که تبدیل به خبر شد!!
امروز روز اول مهندس شدنم بود....نظرت راجع به اینکه خسته نباشم چیه؟!
راستی کارم از صبح تا شبه و تعطیلی هم نداره...نه جمعه ها و نه تعطیلات رسمی!!
میخوابم که فردا به موقع بیدار شم...ساعت ۶ صبح!
 
 

1385/04/03
.....!!!!!

پوف!

اولیش که به خیر گذشت...

نه نه نه...دعا تونو قطع نکنین!!

یکی دیگش داره میاد!!

اینم می کشمش!!


1385/03/29
خدافظی+التماس دعا...
بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود
 
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست....
 
                                  ***
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
 
رقصی چنین میانه ء ایوانم آرزوست...
 
دارم میرم اهواز خراب شده که قال قضیه لیسانس کذایی رو بکنم...
برام دعا کنین...
که با دست پر بیام...
قول میدم اگه موفق شم یه خبر خیلی خوب( برای خودم )رو بهت بگم...
اول از همه به تو میگم...

1385/03/27
یک آغل گرگ در لباس میش ....

نمیخوام تایید یا رد کنم...برخورد آذری ها رو...

اما میدونی؟

وقتی تاریخو شخم میزنیم...چی از توش در میاد؟

عربها جک میشن چون هیچوقت خودشونو ایرانی ندونستن...هنوز هم که هنوزه بعد از هر انفجار به رسم جشن خودشون چفیه و عقال میبندند...هنور هم ادعای استقلال الاهواز رو دارن...

از محمره(خرمشهر)تا شوش دانیال...(منظورم اینه که با این اوضاع دامنه ی تحریکشون برای استقلال طلبی از مملکت به شدت پایینه...)

یا آذری ها که توی تاریخ نشون دادن که ساکت نمیشینن...از مشروطه طلبی و قیام تبریز رو

از کتاب تاریخ راهنمایی یادمونه...

یا شمالیها که همیشه اولین جبهه حملات روسیه بودند ...بیشترین تاوانو هم دادن...

-----------------------

من هم معتقدم مرز بین مطایبه و استهزا باید واضح باشه...

همیشه گفتم...مسایلی مثل هزل یا طنز مخاطب عام داره...نویسنده همیشه باید این مرز رو حتی برای بیسوادترین و حتی نادون ترین افراد ( به صورت پر رنگ ) نشون بده...

اما  باید یه گروه رو اضافه کنم....کسایی که هنوز هم به دنبال دامن زدن به اختلافات قومی هستند تا از آب گل آلود ماهی بگیرند.... اونها هم نباید بتونن از نوشته نویسنده دست آویز در

 بیارن که : «وا عشیرتا...وا قبیلتا..»... اختلافات قومی همیشه برای قدرتهای بزرگ  سود آوره.

باور کن این بحث همش تحریک کردن ماست  و اینکه فکر کنیم با پاره پاره کردن مادرمون ایران آزاد میشیم...

صحبت الان نیست...سالهاست که همینه...

یه مثال میزنم...اصفهان در مرکز ایرانه...هر کاری کنه باز هم نمیشه اون رو به کشور دیگه ای چسبوند...

خوب...تا حالا دقت کردی که برای اصفهانیها جوک از مرز خساست اونور تر نرفته؟

یا شیرازی ها...که اصلا جوک ندارن...

در عوض تا دلت بخواد در مورد اصیل ترین قوم ایرانی...ایل بختیاری...که پرچمدار مبارزه با استعمارانگلیس بوده هنوز هم که هنوزه این مسایل ادامه داره...درست از جنگ اول جهانی...

 

----------------------

میدونین...اما باز هم میگم....

در ویرانه ها فقط جغد لونه میکنه...

ایرانمون اگر ویرانه شده باز هم  هویت ماست....

همین مونده برامون...نگذاریم از رنگارنگی قومیتهامون  سوء استفاده شه...

جای بخشش نیست...نگذریم...

                                                 همین!

 


1385/03/25
یه سر به گذشته ای نه چندان خوش آیند...

 

یک دفتر یادداشت داشتم...هرچیز که می دیدم و خوشم می اومد توش می نوشتم...

از اخوان ثالث بگیر تا فروغ حتی تاگور ....امروز وقتی اتاقمو مرتب میکردم...(آره بابا...ما هم آره!!)دیدمش...

خیلی برام با نمک بود...

آقا من چقدر سیاه فکر می کردم....هنوز جمله های طلایی «به درک» و «فدای سرم» رو نمیدونستم...یعنی به کاربردش ایمان نداشتم...و حتی فکرش رو هم نمیکردم که  دیگه بشه انگیزه ای برای زندگی داشته باشم...

راستش هیچ امیدی به آینده نداشتم...

برنامم همین بود و بس: « خوش بگذرون...یا الان یا هیچ وقت...»

خودمونیم...خدا رو شکر که زیاد توی این برنامه پیشرفت نکردم....اگر نه به باد رفته بودم!!

یک تیکه از یکی از نوشته هامو مینویسم ( خدا « از » بده!!)  ...گمونم گویا تر باشه!!..

...........................................

خدایا چه کنم...در مقابلم تاریکیست و به دنبالم سکوت...

واعماق وجودم  سردابی که گهگاه با  حرکت موجودات کریه و مشمیز کننده از سکوت در می آید...

اگر سرنوشتی را با سرشت من عجین کرده ای که نتوانم تصرفی در  آن کنم... دیگر چه نیازی به آفریدن؟!!  تو از انسان انتظار داشتی درخت وار نگاهت کند؟!!...(برو بابا...)

.........................................

میبینی تورو خدا؟؟؟

تازه  همچین اراجیفی با همین تم جلو تر که  می رفت پیچیده تر هم میشد...

میبینی؟

الان که پشت سرم رو نگاه میکنم میگم آدمیزاد چقدر قابل انعطافه!!!... همه چیزش تغییر می کنه...یا جای گزین میشه...یا از بین میره...فقط  باورهایی میمونن که پشتوانه شون فکر بوده و نه احساس...مگر  احساسی که ریشه در تفکر داره...

راستی یه مطلب زیبا از « اسکار وایلد » توش دیدم...

براتون میگم...شاید به درد جوونایی مثل من بخوره!!( که خدا  قبل از اینکه لیاقتش رو بهشون بده یک فرشته رو اسیر اونها کرده...(بابا تواضع!!)

 

اسکار وایلد میگه:

(( ... بگذار این نکته آویزه ی گوش هوشت باشد که: هرکس آنچه را دوست دارد می کشد;

گروهی با نگاه...پاره ای با چرب زبانی... فرومایگان با بوسه...دریادلان با عقبگردی که نشان استغناست....

گروهی عشق خویش را در تابستان جوانی می کشند و برخی در هنگامه ی پیری...

زمانی که خزان در می زند گروهی گلوی معشوق خود را با پنجه های فولادین می فشارند و برخی با دستانی که از آنها زر می ریزد...

و آنها که مهربانتر یا دلرحم ترند دشنه به کار می برند. زیرا سرما ی مرگ را زودتر بر تن می نشاند.

برخی زمانی کوتاه دوست می دارند و پاره ای زمانی دیر پا....گروهی عشق را می فروشند و گروهی می خرند...

اما...

هرکس آنچه را دوست دارد میکشد و با آنچه از آن نفرت دارد کنار می آید...))

 

 

فکر کنم به اندازه کافی گویا باشه...

ای بابا...خودم رفتم تو کف!!

بعدا یه پی نوشت میزنم تنگش...فعلا من pause  ام...

 


1385/03/23
ما....هیچ....ما....نگاه.....
 
خوابم نمی برد...طبق معمول..
داشتم وبلاگهارو می خوندم که...
برق از سرم پرید.......
تجمع مسالمت آمیز  زنانی که عدالت می خواستند...و عدالت٬ طبق امر ٬ کاملا به اونها چشانده شد...
توحش تا کی؟
کمی به خودم اومدم...
 
یادم به یک  فیلم افتاد...(گوست داگ-روش سامورایی اثر جیم جارموش)
یه مافیایی یه پلیس زن رو کشت(یعنی بر خلاف مرام مافیای اون روزها)...
دوستش با تعجب نگاه کرد و  گفت: تو یه زن رو کشتی.!!!
اون با خونسردی جواب داد: من یه پلیس رو کشتم...
و ادامه داد: مگه اونا تساوی با مردها رو نمیخوان؟...خوب بگذار داشته باشن!!!!
 
و همونجور که حدث میزدیم  مسلک ما اینه...تساوی مردم توی مردن...
منو ببخشید 
اما نمیتونم نگم...
میگم تا یاد آوری شه...که با چه قوانینی وزن میشیم...
۱-((دیه ی نقص عضو  (تنها قسمتی از اعضای  جنسی یک مرد) نصف دیه ی کامل
             یک مردمسلمانه...))
و
۲-((دیه ی یک زن (قیمت جان او) درست نصف دیه ی یک مرد کامل مسلمانه...
 
نتیجه: .......
 
و همش توی توی همین مملکته...
 
خوب.....حالا اگر فکر میکنی به عنوان یک زن به تو بها داده میشه بسم الله...
راستش من که با دیدن این عکسها لال شدم...
چی دارم بگم جز حس تاسف...
متاسفم...که برای بقای توحش خون دادیم...
 

1385/03/22
از رنجی که می کشیم...!!!!
 سلاااااام
........................................................
نمی گم...
هیچی نمیگم...
نه از این که گور بابای دایی ....!!!!
 و نه از این که مرده شور ببرن اون پای چلاق میرزاپور رو!!!!
هیچی نمیگم...
حتی نمیگم که مگه این تیم بلانسبت..ملی نیست...و اینکه چرا باید فدای کسب افتخار شخصی یک بی شعور جاه طلب بشه...
از این هم نمیگم...
حتی نمیگم که تو این ۵ سال میرزا پور شوت زدن یاد نگرفت...
یا این توجیه مسخره ی کارشناس که کفش این آقا براش اندازه نبوده!!!
من دیگه فوتبال نگاه نمی کنم...نا آخرین نفس!!
میبینی تو رو خدا؟!!
افسار یه مشت قهرمان فوتبال پارا المپیک به دست یک بزدل محافظه کار....
گور بابای ناسیونالیسم شرقی بابا!!
من قید فوتبال ایران رو تا اطلاع ثانوی می زنم!!
بشنو و باور....
یعنی باید رفراندوم عمومی بذاریم برای نموندن دایی؟!
هرچی باشه ما ملت فهیمیم ...یادتونه که...فهیم گاهی(...بخونین همیشه...) یعنی
 لال مرده...یعنی کور...نادون!!
مثل الان...