برای اینکه یه آدم معمولی باشم 18 سال درس خوندم...
برای اینکه مرد بشم سخت ترین رشته مهندسی رو انتخاب کردم...
برای اینکه کسی بهم ترحم نکنه بزرگترین افتخار دنیا...پسر یک ((وطن پرست بالفعل بودن)) رو نفی کردم...
برای اینکه کارگر زیر دستم احساس با ارزش بودن کنه حتی به همراهش بیل زدم...
تا سهم خودمو برای خوب بودن بپردازم....
خوب بودن؟؟؟...نه..!!
مقبول جامعه بودن....!!!
و امروز برای اینکه مردی با دست خالی از نون ، اشک رو از روی گونه های تب دار بچه ی گرسنه اش پاک نکنه ...
هیچ کاری نتونستم بکنم...
هیج کاری...
تنها اینکه یک روز بهش کار بدم... و حقوقشو از جیب خودم بدم..(چون شرکت به کار اون نیاز نداشت...چیزی که آرزو میکنم هرگز متوجه نشده باشه...)
اما این کافیه؟
آیا فردا این بچه گرسنه نیست؟...
و اون مرد شرمنده؟...
آیا اینها تنها (( اینها ی)) اطرافمون هستند؟
چه اتفاقی برامون افتاده؟....
آها.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ی!
با تو ام!
ایرانی!
با تو....
(با خودم...)...
|